تبليغاتX
بی کران

بی کران

قطره

دارم در پیله خودم میمیرم ولی همچنان در حسرت پروانه شدنم

بازی عشق تو رو جانانه باختم

مثل بازنده ی خوب شاهانه باختم

همه ثروت من تحفه ی درویش

نفسم بود که به تو شاهانه باختم

لبخند آخرین من

 دروغ معصومانه بود

برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود

من مات مات از بازی شطرنج عشق می آمدم

شاه مهره ی دل رفته بود

 من لاف بردن می زدم

+ نوشته شده در  شنبه 22 آبان1389ساعت 20:41  توسط ماندانا 

سرنوشتم تو دستای کیه؟

تو از طوفان ویرونی


از این بغضای زندونی

از این رگبار تنهایی


از این اشکای پنهونی


از این چشمای بارونی چی می دونی چی می دونی؟


از این شاپرک پرپر


از این سرمای بی سنگر


از این تقدیر بی باور


از این پاییز سرتاسر


از این مرگ زمستونی چی می دونی چی می دونی؟


تو از دریای بی فانوس


از این شبهای پرکابوس


از عمق این دل تنگم


تو از اعماق اقیانوس


از این سیل پریشونی چی می دونی چی می دونی؟


چه می دونی چه بارونی


از این ابرا سرازیره


دلم با غصه درگیره


زمین تر آسمون تیره


از این طوفان ویرونی چی می دونی چی می دونی؟

+ نوشته شده در  شنبه 22 آبان1389ساعت 19:51  توسط ماندانا 

اجازه هست ؟

اجازه هست ، اجازه هست


اجازه هست ، که قلبمو برات چراغوني کنم

 
پيش نگاه عاشقت ، چشمامو قربوني کنم

 
اجازه ميدي تا ابد ، سر بزارم رو شونه هات

 
روزي 1000 دفعه بگم ، بگم که ميميرم برات

 
اجازه دارم به همه بگم فقط مال مني

 
بگم ستاره هام ميگن هميشه تو فال مني

 
اجازه ميدي که بگم حرف ترانه هام تويي

 
دليل زنده بودنم ، درد بهانه هام تويي


اجازه هست ، اجازه هست ، اجازه ميدي که بگم


با تو به آسمون ميرم ، با تو يه آدم ديگه ام


اجازه هست ، اجازه هست ، اجازه ميدي که بگم


بهشتمو ساختي برام ، هيچي به جز تو نميخوام

 
اجازه دارم به همه بگم فقط مال مني

 
بگم ستاره هام ميگن هميشه تو فال مني

 
اجازه ميدي تا ابد ، منتظر تو بشينم


تو خواب و رويا خودمو ، هميشه با تو ببينم

 
اجازه هست ، اجازه هست ؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اردیبهشت1389ساعت 8:46  توسط ماندانا 

سال نو مبارک یاشار جان

مردم ديگه عاشقا رو هيچ جا با هم نمي كشن

مجنون و ليلا رو ميگن هرگز به هم نمي رسن

همه به هم دروغ میگن آدما خيلي بد شدن

آدما بي وفايي رو اين روزا خوب بلد شدن

اما من و تو مي دونم هميشه با هم مي مونيم

من به تو ثابت مي كنم ما ميتونيم ما مي تونيم

قطره به دريا ميرسه پاييز به يلدا ميرسه

به گوش دنيا ميرسه مجنون به ليلا ميرسه

مجنون به ليلا ميرسه قلب تو كلبه كن برام

جنون تو به رخ بكش من از تو رويامو مي خوام

به من نگو كه سرنوشت چه جوري بازي ميكنه

بذار كه افسانه بشيم اين منو راضي ميكنه

تو هموني كه مي تونه قصه ها رو عوض كنه

بذار كه آينده از اين به هم رسيدن حظ كنه

قطره به دريا ميرسه پاييز به يلدا ميرسه

به گوش دنيا ميرسه مجنون به ليلا ميرس

 

بذار كه آينده از اين به هم رسيدن حظ كنه

یاشار جان سال نوت مبارک عزیزم

دوست دارم

+ نوشته شده در  جمعه 28 اسفند1388ساعت 2:1  توسط ماندانا 

عاشقانه دوست دارم

همه چی آرومه

تو به من دلبستی

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

همه چی آرومه

غصه ها خوابیدن

شک نداری دیگه تو به احساس من

همه چی آرومه

من چقدر خوشحالم

پیشم هستی حالا

به خودم میبالم

تو به من دلبستی

از چشات معلومه 

من چقدر خوشبختم

همه چی آرومه

 

. . .

 

آهای ! آهای! داد میزنم! داد میزنم و میگم:

وای که چقدر خوبه! اینکه دوست داشته باشی و در عین حال آزاد باشی و دوست داشتنت به بندت نکشه و همه چی آروم باشه!

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود  ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است!

هی! هی! همه چی آرومه! من چقدر خوشحالم!

ای خدااااااااااا! مرسی! مرسی!

چه حس خوبی دارم وقتی تو رو دارم

پاییزه! بارونه! همه چی آرومه!

دلم می خواد داد بزنم و با صدای بلند بگم دو...................ست دارم عزیزم......

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 12:52  توسط ماندانا 

دلم هر ثانیه برات دلتنگی می کنه

دلم تنگه برای گریه کردن

کجاست مادر کجاست گهواره من

همون گهواره ای که خاطرم نیست

همون امنیت حقیقی و راست

همون جایی که شاهزاده قصه

همیشه دختر فقیرو می خواست

همون شهری که قد خود من بود

از این دنیا ولی خیلی بزرگتر

نه ترس سایه بود نه وحشت باد

نه من گم می شدم نه یه کبوتر

دلم تنگه برای گریه کردن

کجاست مادر کجاست گهواره من

نگو بزرگ شدم نگو که تلخه

نگو گریه دیگه به من نمیاد

بیا منو ببر نوازشم کن

دلم آغوش بی دغدغه می خواد

تو این بستر پاییزی مسموم

که هرچی نفس سبز بریده

نمی دونه کسی چه سخت موندن

مث برگ روی شاخه تکیده

دلم تنگه.....کجاست....

ببین شکوفه دل بستگیهام

چه قدر آسون تو ذهن باد می میره

کجاست اون دست نورانی و معجز

بگو بیاد دستمو بگیره

کجاست مریم ناجی مریم پاک

چرا به یاد این شکسته تن نیست

در این هراس و بی پناهی

چرا دامن سبزش چتر من نیست

دلم تنگه... کجاست مادر....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 12:26  توسط ماندانا 

به امید فردای بهتر

عزیزم

عشق عشق می آفریند

عشق زندگی می بخشد

زندگی رنج به همراه دارد

رنج دلشوره می آفریند

دلشوره جرئت می بخشد

جرئت اعتماد به همراه دارد

اعتماد امید می آفریند

امید زندگی می بخشد

زندگی عشق می آفریند

عشق عشق می آفریند

عزیزم هر قفلی یک کلیدی داره من مطمئنم تو می تونی کلید این قفل رو پیدا کنی

هر انسانی در زندگیش رنج ها و سختی هایی رو می کشه در این شرایط انسان ها دو دسته هستند بعضی ها مقاومت می کنند تا این سختی ها تموم بشه و بعضی ها پرچم سفید رو می برن بالا

من و تو انسان های قویی هستیم و باید هر روز خودمون رو قوی تر کنیم  

بوسه های عاشقانه | مرجع عکس و مدل

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 12:36  توسط ماندانا 

این گل ها رو تقدیم می کنم به تو که عزیز ترینی

در دل من روزی؛گل عشقت رویید

یک گل سرخ؛ که در غربت تن؛می شد او را بویید

در حریم سینه؛جای دادم او را

با سرشک دیده؛آب دادم او را

قد کشید و بالید؛در هوای احساس

ریشه زد در جانم هر دم او با وسواس

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 11:51  توسط ماندانا 

فقط به خاطر تو

نه با اندوه بايد ماند
نه غم را بايد از خود راند
بيا تا ما شريك شادی و اندوه هم باشيم...
چقدر اين زندگی زيباست
که من بعد از چه طولانی زمانی ،
يافتم عشق و تو را با هم.
تو را من دوست می دارم
اگر چه خوب می دانی
و گرچه در غزلهايم
به تأکيد فراوان گفته ام اين را
تو را من دوست می دارم
و با تو زندگی زيباست
و بی تو زندگانی ....
بگذريم از اين سخن ...
بی جاست !
برای با تو بودن اين شروع بی نظيری بود،
اگر بهار می دانست،
برايم غنچه سرخ گلي را می شکوفانيد
که با آن خير مقدم گويمت
اما نمی دانست
گمان می کرد ، روز آخر ديدار ما آن روز شهریوری است

و شايد من خودم هم اين چنین بودم !  
پذيرايت شدم ، با بوسه و لبخند
تمام داستان اين بود.

تو را من دوست می دارم

توهم … آيا … مرا … »

تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:
« تو هم من را دوست می داری! »
به دستت دست لرزانم گره می خورد
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره می زد
و او سرهای ما را سوی هم می برد
و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت
صدای عقل می گفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »
صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزيد »
و ما عمداً صدای عقل را از گوش می رانديم
و بعد از آن هم آغوشی
خدا ما را اسير خواب شيرين جوانی کرد!
و من سهم بزرگی از تو را در سينه دارم  نفسهايت احساست و ........
همان سهمی که بی او زندگی هيچ است
همان سهمی که بی او جسممان مرده است

 پلنگ ها می تونند مشکلاتشون رو حل کنند چون قوی هستند

آره می تونی..............می تونی

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 17:45  توسط ماندانا 

از آبان 87 تا شهریور 88

شب اول آشنایی جمعه در بام !!! تو رو دیدم و با تو آشنا شدم قشنگ ترین اتفاق در زندگیم بود چقدر خوشحال شدم با تو آشنا شدم چقدر خوشحال شدی با من آشنا شدی !!! چقدر روزهای خوبی رو در کنا هم داشتیم شاید بهتر که بگم چقدر لحظه های خوبی رو در کنار هم داشتیم تا مدت ها بهم می گفتیم چقدر خوب شد که جمعه اومدیم بام و به هم می گفتیم اگه اون روز نمی اومدیم !!! تو همون گمشده من بودی وقتی تو در کنار من بودی من سختیهای زندگی رو احساس نمی کردم هر روز ساعت ها تلفنی با هم صحبت می کردیم ولی حالا یک بار هم گوشیم زنگ نمی خوره چقدر برای دیدن هم بی قراری می کردیم چقدر دوست داشتیم زود جمعه بیاد تا در کنار هم با شیم ولی حالا !!! هر هفته جمعه ها در کنار هم بودیم ولی حالا !!! راستی جمعه های بی من رو چکار می کنی ؟؟؟ عادت کردی ؟؟؟ من که هنوز عادت نکردم !!!ا ون همه دوست داشتن چی شد ؟؟؟ اون همه احساس چی شد ؟؟؟ ۱۰/۶/۸۸ چه اتفاقی اوفتاد ؟ تو رفتی !!! رفتی رفتی رفتی !!! با رفتنت همه چیز خراب شد و دیگه نتونستیم خرابی ها رو به آبادی برسونیم برای داشتن یک رابطه خوب هر دو ما تلاش کردیم زحمت کشیدیم زمان گذاشتیم ولی این اتفاق تلخ رو نتونستیم جبران کنیم رفتن تو به اون شهر رو نمی تونم فراموش کنم از شهری که تاحالا نرفتم چقدر بدم میاد تا حالا به اون شهر نرفتم مطمئن هستم که بعد از این هم نمی رم جالب در شهری که نرفتم چقدر خاطره تلخ و بدی دارم !!! روزها رو به سختی به شب می رسونم و شبها رو به سختی به روز می رسونم تو که می گفتی بعد از دو هفته آدما به دوری هم عادت می کنند چرا من عادت نمی کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا من عادت نکردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الان ۱۷ روزه چرا به این دوری عادت نمیکنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا !!!! چرا !!!! چرا !!!!

از ته دلم برات آرزوی بهتری ها رو میکنم عزیزم

از ۷ تا ‌‌‌: تا بی نهایت...............................

هر جا که هستی خوب و خوش باش

   به همین سادگی رفتی بی خدا حافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد عمر گل بوده تو دستم
گله از تو نیست می دونم خودم اینو از توخواستم
به جون ستاره هامون تو عزیز تر از چشامی
هر جا هستی خوب وخوش باش تا ابد بغض صدامی
تورو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم پای غمهات نمی موندم
واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم
داری اب می شی می میری اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم تاکنار من نسوزی
از دلم نمیری عمرم نفسامی که هنوزی
تو رو محض خاطره هامون که نفس نفس فدا شد
از همون لحظه که رفتی روحم ازتنم جدا شد
تو که تنها نمی مونی من تنها رو دعا کن
خاطراتمو نگه دار امادستامو رها کن
دست تو اول عشقه بسپرش به اخرین زن
زنی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه می کرد
گریه می کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 10:53  توسط ماندانا 

برای چشمهای تو میمیرم

من هنوز عاشقم
من هنوز وفادارم
من هنوز چشم انتظارم
من براي بغض صداي تو دلتنگم
و براي چشمهاي تو ميميرم
من با تو عشق را لمس ميکردم
من با تو روز را مي فهميدم و
شب را حس ميکردم
من با تو به گذشت زمان عشق مي ورزيدم
و امروز به گذشت زمان افسوس مي خورم
من هنوز اين حقيقت تلخ را باور ندارم
من هنوز نسيم سرد کوير را
بر گونه هاي تو حس ميکنم
من هنوز دستهاي تو را در دستهايم حس می کنم
من هنوز با اندوخته اي از عطر شانه هاي تو تنفس مي کنم
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 12:5  توسط ماندانا 

وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره

شب آغاز هجرت تو
شب در خود شکستنم بود
شب بی رحم رفتن تو
شب از پا نشستنم بود
شب بی تو
شب بی من
شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن
شب مرد ن
شب دل کندن من از ما بود
واسه جشن دلتنگی ما
گل گریه سبد سبد بود
با طلوع عشق من و تو
هم زمین هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه دیدم
کوچ تو اوج ریاضتم بود
چه مومنانه از خود گذشتم
کوچ من از من نهایتم بود
به دادم برس
به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس
به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من
سهم من جز شکستن من
تو هجوم شب زمین نیست
با پر و بال خاکی من
شوق پرواز آخرین نیست
بی تو باید دوباره بر گشت
به شب بی پناهی
سنگر وحشت من از من
مر حم زخم پیر من کو؟
واسه پیدا شدن تو آینه
جاده سبز گم شدن کو؟
بی تو باید دوباره گم شد
تو غبار تباهی
با من نیاز خاک زمین بود
تو پل به فتح ستاره بستی
اگر شکستم از تو شکستم
اگر شکستی از خود شکستی
به دادم برس
به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس
به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من
شب بی تو
شب بی من
شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن
شب مردن
شب دل کندن من از ما بود
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 11:28  توسط ماندانا 

جمعه ی غمگین

توی قاب خیس این پنجره ها
عکسی از جمعه ی غمگین می بینم
چه سیاهه به تنش رخت عزا
تو چشاش ابرای سنگین می بینم
داره از ابر سیاه خون می چکه
جمعه ها خون جای بارون می چکه
نفسم در نمیاد جمعه ها سر نمیاد
کاش می بستم چشامو این ازم بر نمیاد
داره از ابر سیاه خون می چکه
جمعه ها خون جای بارون می چکه
عمر جمعه به هزار سال می رسه
جمعه ها غم دیگه بیداد می کنه
آدم از دست خودش خسته می شه
با لبای بسته فریاد می کنه
داره از ابر سیاه خون می چکه
جمعه ها خون جای بارون می چکه
جمعه وقت رفتنه موسم دل کندنه
خنجر از پشت می زنه اون که همراه منه
داره از ابر سیاه خون می چکه
جمعه ها خون جای بارون می چکه
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 11:19  توسط ماندانا 

خیال نکن که بی خیال از تو روزگارتم

گریه کنم یا نکنم حرف بزنم یا نزنم

من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم

با این سوال بی جواب پناه به آینه میبرم

خیره به تصویر خودم میپرسم از کی بگذرم

یه سوی این قصه تویی یه سوی این قصه منم

بسته بهم وجود ما تو بشکنی من میشکنم

نه از تو میشه دلبرید نه با تو میشه دلسپرد

نه عاشق تو میشه موند نه فارغ از تو میشه بود

هجوم بن بست رو ببین هم پشت سر هم رو به رو

راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو

بن بست این عشقو ببین هم پشت سر هم رو به رو

راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو؟؟؟

راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو؟؟؟

راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو؟؟؟

راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو؟؟؟

راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو!!!

تو بال بسته منی من ترس پرواز توام

برای آزادی عشق از این قفس من چه کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 18:2  توسط ماندانا 

خدایا.......خدایا.......خدایا.............


خدایا کفر نمیگویم،

پریشانم،

چه میخواهی تو از جانم؟!

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا!

اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است............
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 11:22  توسط ماندانا 

هر کس از این دنیا چیزی برداشت من از این دنیا دست برداشتم

با پول مي شود خانه خريد ، ولي زندگی نه!!! 

 

رختخواب خريد ، ولی خواب نه!!!

 

ساعت خريد ، ولي زمان نه!!! 

 

مي توان مقام خريد ، ولی احترام نه!!!

 

مي توان کتاب خريد ، ولي دانش نه!!!  

 

دارو خرید ، ولی سلامتی نه!!!

 

مي توان قلب خريد، ولي عشق نه !!!!!!!!!!!!!!

 

 

خیلی ها حاضرند در زندگی عشقی نداشته باشند ولی در عوض ثروت

داشته باشند

یاد دوران مدرسه افتادم موضوع انشاء علم بهتر است یا ثروت؟!؟!!!!!!!!

حالا عشق بهتر است یا ثروت؟!؟!!!!!!!!!

احساساتی نشید خوب فکر کنید بعد جواب بدین

فرض کنیدفقط یک حق انتخاب دارین یا عشق یا ثروت!!!!!!!!!!!!!! البته شما

می تونید هر دو رو داشته باشید این فقط یک فرضیه است!!!چکار میکنی؟؟؟ 

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 10:55  توسط ماندانا 

تولد

عکس کیک تولد شاپرک

خط به خط این شعر حرفهای دل منه که البته نمی خواستم بهت بگم ولی نمی دونم چرا دیشب تصمیم گرفتم که بهت بگم!!!! این هدیه برای من انقدر با ارزشه که نمی تونم براش قیمتی مشخص کنم چقدر دلم می خواد فردا این هدیه رو ازت بگیرم این آرزوی قلبی منه نمی دونم فردا این آرزوی من برآورده میشه !!!!!

برای روز میلاد تن من،


نمی خوام پیرهن شادی بپوشی


به رسم عادت دیرینه حتی،


برایم جام سرمستی بنوشی


برای روز میلادم اگر تو،


به فکر هدیه ای ارزنده هستی


منو با خود ببر تا اوج خواستن،


بگو با من که با من زنده هستی


که من بی تو نه آغازم نه پایان،

 
تویی آغاز روز بودن من


نذار پایان این احساس شیرین،


بشه بی تو غم فرسودن من



نمی خوام از گلهای سرخابی،


برایم تاج خوشبختی بیاری


به ارزشهای ایثار محبت،

 
به پایم اشک خوشحالی بباری


بذار از داغی دستهای تنها،


بگیره هرم گرما بستر من


بذار با تو بسوزه جسم خستم،

 
ببینی آتش و خاکستر من


ای تنها نیاز زنده موندن،


بکش دست نوازش بر سر من


به تن کن پیرهنی رنگ محبت،


اگه خواستی بیایی دیدن من

 

  

آرزوی من اینست که دو روز طولانی

درکنار تو باشم فارق از پشیمانی

***

آرزوی من اینست یا شوی فراموشم

یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم

*** 

آرزوی من اینست که تو مثل یک سایه

سر پناه من باشی لحظه تر گریه

*** 

آرزوی من اینست نرم و عاشق و ساده

همسفر شویم با هم در سکوت یک جاده

*** 

آرزوی من اینست هستی تو من باشم

لحظه های هشیاری ، مستی تو من باشم

*** 

آرزوی من اینست تو از آن من باشی

تکستاره روشن در خیال من باشی

*** 

آرزوی من اینست در شبی پر از رویا

پیش ماه و تو باشم تا سحر لب دریا

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 9:55  توسط ماندانا 

عشق از همه چیز برتر است

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت وموفقیت هم هست! »

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

-----------------------------------------------------------------------------------

در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي

احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان

کردند.

اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزی از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت

تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.

“ثروت، مرا هم با خود مي بري؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم.”

عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني.”

پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم.”

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدايي شنيد:

” بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم.”

صداي يک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند

ناجي به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسيد:

” چه کسي به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

“زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که:

“چون  تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند.”

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 11:57  توسط ماندانا 

دعا

خدايا!به من قدرتي بده تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم تغيير

 بدهم! و شهامتي، تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير بدهم! و

دانايي و بينشي تا فرق اين دو را بدانم! آمين!

+ نوشته شده در  شنبه 3 مرداد1388ساعت 14:43  توسط ماندانا 

روز مرد مبارک باد


+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 10:5  توسط ماندانا